يک سه تار نو و بی روپوش در دست داشت و يخه باز و بی هوا راه می امد.
از پله های مسجد شاه به عجله پايين امد و از ميان بساط خرده ريز فروش هاطس
و از لای مردمی که در ميان بساط گسترده ی انان ، دنبال چيزهايی که خودشان
هم نمی دانستند ، می گشتند ، داشت به زحمت رد می شد.
سه تار را روی شکم نگه داشته بود و با دست ديگر ، سيم های ان را می پاييد که
که به دگمه ی لباس کسی يا به گوشه ی بار حمالی گير نکند و پاره نشود.
عاقبت امروز توانسته بود به ارزوی خود برسد.ديگر احتياج وقتی به مجلسی
می خواهد برود ، از ديگران تار بگيرد و به قيمت خون پدرشان کرايه بدهد و
تازه بار منت شان را هم بکشد.
.....
ادامه مطلب
+
نوشته شده در چهارشنبه 25 خرداد1390ساعت
8:8 PM توسط وحید
|
فریدون یکی از خوانندگان نوستالژیک و مردمی موسیقی ایران است.
در دورانی که خیلی از خواننده ها به غیر از خوانندگی ترانه های عاشقانه و دم دستی جرات هیچ فعالیت دیگری را نداشتند او لقب (خواننده ملی) را گرفت ، از مردمی که فقط برای آنها و از دل آنهامیخواند.
فریدون فروغی و آواز خوانندگی اش به نسل سوم و چهارمی ها نمی خورد خیلی از قدیمی ها حتی هم نسلان او فکر میکردند که او مرده و یا ترک وطن کرده... اما او در همین آب و خاک نفس می کشید و در مقابل پیشنهادات زیادی که برای ترک ایران و ادامه فعالیت موسیقی اش در خارج از کشور داشت همه حرفش را در یک جمله برای خواهرش در نامهای نوشت:(نمیتوانم وطنم را در چمدان کوچکم بگذارم و با خود ببرم )
چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
بگذریم...
خیلی ها میگن فریدون و فرهاد چشم دیدن همدیگرو نداشتن...هر جایی که یکی بوده اون یکی نمی رفته...
حالا من که شخصاُ از صحت این خبر اطلاع ندارم ، اما یه خاطره از جناب سعید دبیری هست که واستون میزارم.
« من و فرهاد روزها و شب های خوبی را با هم گذراندیم . یکی از همین شب ها بود که فرهاد داشت آرام میخواند که زنگ در خونه به صدا در آمد . ساعت چهار صبح بود . تعجب کرده بودیم که چه کسی میتواند باشد ، فریدون بودکه پشت در خانه مان ایستاده بود . مثل همیشه خوش لباس ، چکمه چرمی پایش بود و یک قابلمه بزرگ هم در دستش گرفته بود . گفت: (سعید جان دلم گرفته بود، گفتم بیایم کله پاچه ای با هم بخوریم و ساعتی با هم خوش باشیم و ...).
ظاهر فریدون نشان میداد که دلش خیلی گرفته است.
دعوتش کردم آمد داخل خانه. این یکی از معدود برخورد های فریدون و فرهاد بود. بعد از چاق سلامتی نشستیم.فریدون خیلی درد و دل کرد و فرهاد هم کلی به او تسلی داد. بعد دوتایی با هم شروع کردند به خواندن و گریه کردن. به خودمان که آمدیم دیدیم ساعت هشت صبح است. کله پاچه را خوردیم و ساعت ده بود که فریدون رفت »
+
نوشته شده در چهارشنبه 7 اردیبهشت1390ساعت
1:19 AM توسط وحید
|
فریاد از آن نرگس مستی که تو داری
آه از دل بیگانهپرستی که تو داری
ترســـم که یک از اهل وفـا زنده نماند
در کشتن این طایفه دستی که تو داری
+
نوشته شده در چهارشنبه 31 فروردین1390ساعت
3:23 AM توسط وحید
|
سیاهی شب بر روی دلم چنگ می اندازد
دسته ای از مردم فقط نظاره میکنند...
بعضی ها ناسزا میگویند........
بعضی مرا ابلیس و دیگران مرا کفر مینامند....گناه من چه بود که به این درد دچار شدم؟
مگر نگفتید زیباست...!
پس چرا دل بیچاره ی من تا کنون چیزی جز غم نصیبش نشد...
چرا بجای گل فقط خار مرا در آغوش خود کشید...؟
همه ی هستی من آیه ی تاریکیست...
آیا در بین این همه قانون
تبصره ای..بندی برای من وامثال من نیست....؟
.......................درد و دل من همانند تاریکی این منظومه و خفقان این کره ی خاکی تمامی ندارد.

+
نوشته شده در سه شنبه 23 فروردین1390ساعت
9:9 PM توسط وحید
|
سلام...
چند تا عکس واستون میزارم...
از این جمله خسته شدم...
از این سه نقطه های بی انتها که حتی از بیان چند کلمه مختصر ، درمانده اند...
از این تاریکخانه ها که تاریکیشان زندگی مرا نیز تهی از رنگ و زندگی و عواطف کرده...
این عکسا مربوط میشه به یکی از کذایی ترین مسافرت هام...
تو چابهار و زابل...
همینو....بس
ادامه مطلب
+
نوشته شده در سه شنبه 16 فروردین1390ساعت
2:17 AM توسط وحید
|
بازهم بهار...
باز هم سرسبزی...
باز هم شکوفه و گل...
سالی جدید...شاید هم سالی نکو...
راستی پس چرا این بهار خبری نیاورد...
یا رب نظر تو برنگردد...
آرزوی سالی پر خیر و برکت برای تک تک شما دارم...
افسوس که نامه جوانی طی شد. وان تازه بهار زندگانی طی شد
+
نوشته شده در چهارشنبه 10 فروردین1390ساعت
3:22 AM توسط وحید
|
این عکس ها مربوط میشه به عید پارسال تو اصفهان
سفر خیلی خیلی خوبی بود
ولی حیف کوتاه...
چند تا عکس هم از موزه چهلستون هست
که سری بعد میزارمشون.
ادامه مطلب
+
نوشته شده در شنبه 21 اسفند1389ساعت
10:26 PM توسط وحید
|
پرویز صدیقی پارسی یا همان پرویز یاحقی در سال 1315 در طهران متولد شد.کودکی اش را نزد دایی خود حسین یاحقی زندگی گذراند و موسیقی را از او آموخت. او از کودکی با هنرمندان نامداری نظیر ابوالحسن صبا، مرتضی محجوبی،امین ذاکری و علیاکبر شهنازی آشنا شد و در ۹ سالگی در رادیو نوازندگی کرد. نخستین آهنگ او برای غلامحسین بنان در برنامه گلهای رنگارنگ به نام ای امید دل من کجائی بود و همچنین در سال ۱۳۴۲ دختر نوجوانی را به جامعه موسیقی معرفی نمود که مهستی نام گرفت.ایشان در ضمن چند سال زندگی مشترک با حمیرا برای ایشان آهنگ هایی نیز ساخت و از او تکنوازیهای بسیاری در برنامههای گلها باقی مانده است.سبک نوازندگی او بر بسیاری از نوازندگان ویلن تاثیر گذاشت که از آن جمله می توان به سیاوش زندگانی، مجتبی میرزاده و بیژن مرتضوی اشاره کرد.یاحقی در چند سال اخر عمر خود به علت مصدومیت از نوازندگی محروم شد و این لطمه روحی بسیار شدیدی به او زد. او در سن ۷۰ سالگی به علت ایست قلبی در خانهٔ خود در طهران درگذشت.بايد او را باید جزو بي نظير ترين نوازنده هاي ويولون تاريخ ايران دانست.
+
نوشته شده در دوشنبه 16 اسفند1389ساعت
4:45 AM توسط وحید
|
مثل اینکه شاعر های قدیمی هم با هم کلکلی بودن...
شعری رو که براتون میزارم
استاد شهریار در جواب غزلی که هوشنگ ابتهاج (سایه) بعد از درگذشت نیما یوشیج سرودکه حالت کنایه دارد نوشته است و یجورایی میشه گفت این دیس شهریاره...
بمانیم که چه!
سایه جان رفتنی استیم و بمانیم که چه زنده باشیم و همه روضه بخوانیم که چه
درس این زندگی از بهرندانستن ماست اینهمه درس بخوانیم و ندانیم که چه
خود رسیدیم بجان نعش عزیزی هرروز دوش گیریم و بخاکش برسانیم که چه
آری این زهر هلاهل به تشخص هرروز بچشیم و به عزیزان بچشانیم که چه
دور سر هلهله و هاله شاهین اجل ما بر سر گیجه کبوتر بپرانیم که چه
ماطلسمی که قضابسته ندانیم شکست کاسه و کوزه سر هم بشکانیم که چه
ما که در خانه ایمان خدا ننشستیم کفر ابلیس بکرسی بنشانیم که چه
قاتل مرغ و خروسیم یکیمان کمتر اینهمه جان گرامی بستانیم که چه
مرگ، یکبار مثل دیدم و شیون یکبار اینقدر پای تعلل بکشانیم که چه
شهریارا دگران فاتحه از ما خواندند ماهمه ازدگران فاتحه خوانیم که چه
بیتی از شعر سایه:
(شهریارا تو بمان برسر این خیل یتیم پدرا، یارا، اندوه گسارا تو بمان)
+
نوشته شده در چهارشنبه 11 اسفند1389ساعت
3:24 AM توسط وحید
|
آه چه روزگاره گندیه؟
…آدما بد شدن
هیشکی به هیشکی اعتماد نداره!!!
از دهنشون چیزی جزء دروغ بیرون نمیاد
همه سر همدیگه رو میخوان کلاه بزارن
چرا واژه هایی مثل انسانیت داره به تاریخ می پیونده؟
میری میوه بخری میبینی فروشنده رو ترازو چیزی میزاره تا قیمت بیشتر بیوفته!!! واقعاٌ می ارزه
ای خدا چه جوری میشه اینا رو به همون دوران قدیم برگردوند
واقعاٌ شرمم میشه بگم اینا دوستانم هستند همشهری من هستند هم وطن یا اصلاٌ آدمن
ای خدای عزیز خودت کمکشون کن.....البته اگه واقعاٌ بخوان....شک دارم بخوان!
+
نوشته شده در یکشنبه 8 اسفند1389ساعت
9:2 PM توسط وحید
|
سلام به همگی.
قرض از مزاحمت...هیچ قصدی نداشتم.
دیرو پریرو دو جلد کتاب گرفتم در مورد موسیقی گفتم به شما هم بگم بخرید
به مغز کوچک بنده که خیلی چیزا اضافه کرد
راست شو بخواین اولین بار هم اون کتاب و خونه ی استاد عزیزم دیدم ولی متاسفانه توجه نکردم!!!
شاید خیلی هاتون داشته باشینش...من نداشتم.
آه از اصل مطلب دور شدم...اسم این کتاب (سرگذشت موسیقی ایران) اثر: روح الله خالقی شامل دو جلده :
جلد اول(1) و جلد دوم (2.3)
راستی اگه کتاب پیداش نکردین تو احمد آباد خیابون ابوذر کتاب فروشی صدرا چند نسخه ای ازش داره.
بقول بابام:
فرزند هنر باش نه فرزند پدر
که هنر زنده کند نام پدر
موفق باشید
+
نوشته شده در سه شنبه 3 اسفند1389ساعت
3:51 AM توسط وحید
|
عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت
که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت
من اگر نیکم و گر بد تو برو خود را باش
هر کسی آن درود عاقبت کار که کشت
+
نوشته شده در شنبه 30 بهمن1389ساعت
5:46 PM توسط وحید
|
کی گشودی به زبان تو
که از این حال درآیم
کی به ساز دل زدی چنگ
که شبم به صبح سر آمد
کی ز آن نگاه مستت
گره زد به دل به جانم
که من از آن نگاهت
چون پرنده ای بترسم
کی رسم به بوی نابت
ای عزیز ، مهربانم
تو مرا ز خود جدا کن
که به سوی تو بر آیم
+
نوشته شده در جمعه 29 بهمن1389ساعت
8:15 PM توسط وحید
|
شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم دوست دارم
بی تو بودن را برای با تو بودن دوست دارم دوست دارم
دوست دارررررررررررررررررررررررررررررررررررم
+
نوشته شده در پنجشنبه 21 بهمن1389ساعت
7:50 PM توسط وحید
|
چشم مخصوص تماشاست اگر بگذارند
خنده ی پنجره زیباست اگر بگذارند
من ز اظهار نظرهای دلم فهمیدم
عشق نیز صاحب فتواست اگر بگذارند
سند عقل مشاییست همه میدانند که
عشق اما فقط از ماست اگر بگذارند
دل دریایی من این همه بیهوده مگرد
خانه دوست همین جاست اگر بگذارند
روستا زاده ام و سبز تر از برگ درخت
دل من وسعت دریاست اگر بگذارند
ای عزیزان غضب آلود نگاهم نکنید
دل من پیش شماهاست اگر بگذارند
+
نوشته شده در دوشنبه 18 بهمن1389ساعت
7:28 PM توسط وحید
|